محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1476

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو جعفر گويد : اما در روايت عبد الله بن ابى بكر چنين آمده كه وقتى اشعث را در مدينه پيش ابو بكر آوردند گفت : « خودت مىدانى چه ها كرده اى فكر مىكنى در بارهء تو چه مىكنم » گفت : « منت مىنهى و از بندرها مىكنى و خواهرت را به من مىدهى كه به دين باز آمده‌ام و مسلمان شده‌ام » ابو بكر گفت : « چنين مىكنم » و ام فروه دختر ابو قحافه را به زنى او داد و اشعث در مدينه ببود تا عراق گشوده شد . ابو جعفر گويد : وقتى عمر به خلافت رسيد گفت : « اكنون كه خدا گشايش داده و قلمرو عجمان فتح شده زشت است كه عربان مالك يك ديگر باشند . » و در بارهء فديهء اسيران عرب كه در جاهليت و اسلام به اسارت آمده بودند مشورت كرد ، بجز زنانى كه براى مالك خويش فرزندى آورده بودند . و فديهء هر انسان را هفت يا شش شتر قرار داد . در بارهء قوم حنيفه و كنده و اهل دبا كه مردانشان كشته شده بودند و نيز كسانى كه تمكن نداشتند كمتر از اين شد و كسان به جستجوى زنان خويش به هر سوى رفتند و اشعث در بنى نهد و بنى غطيف دو زن يافت . و چنان شد كه وى در اين دو طايفه به سخن ايستاد و در بارهء غراب و عقاب پرسش كرد . گفتند : « منظورت چيست ؟ » گفت : « در جنگ نجير عقابان و غرابان و گرگان و سگان زنان ما را بربودند . » مردم غطيف گفتند : « اينك غراب پيش ماست . » گفت : « وضع وى پيش شما چگونه است ؟ » گفتند : « مصون و محترم است . » گفت : « بسيار خوب » و از آنجا برفت . عمر مقرر داشت كه هيچ عربى مملوك نباشد كه مسلمانان بر اين سخن اتفاق